تصویری که در ذهن من از یک افغانی وجود دارد  تصویر کارگر خاک آلود و کثیفی است با چشم های پف کرده و صورتی مسطح که سر تا پایش بوی ناس و تریاک می دهد لباس های بلند چرک به تن دارد بله من به یک افغانی همیشه به چشم یک انسان که نه یک شهروند در جه دوم نگاه کرده ام عارم شده است که وقتی سرکار سفره ای پهن است با آن هم غذا شوم یا حتی عید ها با او دست بدهم و روبوسی کنم من همیشه به افغانی ها به چشم یک دزد نگاه کرده ام به چشم یک بیگانه به چشم یک.... تا این که "جانستان کابلستان رضا را خواندم رحمت به شیر پاکی که این مرد خورده است با خواندن همان سیصد چهار صد صفحه کتاب که سفر نامه اش بود به افغانستان نظرم در باره این مردم زمین تا آسمان عوض شد دیگر به نظر لباس هیچ افغانی چرک نمی آید دیگر به نظرم تن هیچ افغانی بوی ناس و تریاک نمی دهد دیگر به نظرم هر افغانی یک شهروند محترم است یک برادر دینی

میدانی چرا؟ چونلابه لای دستنوشته های رضا یک جمله بود که مدام تکرار می شد یک جمله بود که هروقت رضا از یک بحران در سفر خلاص می شد آن را بکار می بردو آن این است:

جوانمرد مرد مردمی هستند مردم این دیار

تو را به خدا نپرس که چه ربطی دارد این حرفها به بحث؟

شاید ظهر روز بیست و هفتم اسفند نود بود که با جواد کنار جاده منتظر بودیم تا ماشینی بیاید و ما را از سولان ببرد به رمشک فاصله ای حدودا  هشتاد کیلومتری

همراه جواد یک دور بین فیلم برداری نُه ملیونی و همراه من یک دور بین عکاسی گران قیمت بود یک ربعی که از انتظارمان گذشت یک پراید نقره ای رنگ پر از آدم از کنارمان رد شد چند متری جلوتر ایستاد و دنده عقب گرفت و کنار مامتوقف شد حتی یک در صد هم احتمال نمی دادیم که بخواهد ما را سوار کند

توی ماشینش یک جوان جلو نشسته بود و سه مرد دیگر عقب دختر جوان راننده هم بغل دست پدرش نشسته بود صندوق عقب هم با دو لاستیک پر شده بود ما علاوه بر خودمان یک چمدان بزرگ هم برای دور بین ها داشتیم

راننده مرد سبیل کلفت و آفتاب سوخته ای بود با لباس بلوچی پیاده شد هرچه اصرار کردیم که مزاحم شما نمی شویم قبول نکرد چمدان را چپاندتوی صندوق عقب، جواد را جلو و مرا عقب سوار کرد حالا هشت نفر آدم که میانگین وزن مان 60 کیلو بود سوار یک پراید زپرتی شدیم باورتان نمی شود اما در آن جاده های پر پیچ و خم احساس می کردم کف پراید با جاده مماس است

حالا باید من از رضا تقلید کنم و بگویم

جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار

اما موضوع حرف من این هم نیست حرف من سرجمله ایست که  همین راننده سبیل کلفت لباس بلوچی گفت

ازش پرسیدم وقتی برای کاری  میروید مرکز استان چه جور با شما برخورد میشودگفت:

همین که لباس بلوچی را تن ما می بینند دیگه.......

و حرفش را ادامه نداد

و من کلافه ام از این جمله ی نا تمام اول از خودم کلافه ام که چرا به هم نوعم به هم استانی ام به یک انسان به یک مسلمان به چشم یک انسان درجه چندم نگاه میکردم و بعد کلافه ام از دست رسانه هایمان که یک نوروز جای نشان دادن هنر پیشه های لپ قرمزی نیامدند یک جلوه از جوانمردی این مردم را روی قاب بیاورند و عوض کنند نگاه مرا به انها کاری که زضا در حق اغانی ها کرد اما رسانه ما در حق این مردم لطف نکردند که هیچ هر وقت هم فیلم ساخت این مردم را عده ای قاچاقچی و آدم کش و زورگیر و اشرار معرفی کرد

برگردیم به همان پراید هشت مسافره! همه ی مرد هایی که سوار ماشین بودند لباس بلوچی داشتند جز جوانی که روی صندلی جلو کنار جواد نشسته بود یک تیشرت تنگ ، یک شلوار جین سنگ شور ، یک عینک آفتابی و کیف پول بزرگ عین همان هایی که در دنیای ما آدم حسابی به حساب می آیند

ازش پرسیدم اهل کجایی؟

 گفت رمشک !

 معلوم شد دانشجو ست در فلان دانشگاه کرمان در فلان رشته

 نمی دانم مطلب را گرفتی یانه !

معنی اش این است که دانشجوی رمشکی برای رفتن سر کلاس در دانشگاهی در استان خودش جرئت ندارد لباس بلوچی فاخر خودش را که قیمتش قدر یک کت و شلوار شیک است بپوشد، چرا؟ چون انگشت نما می شود اما آن شلوار و تی شرت مسخره انگشت نما یش نمی کند

آخر اگر فردا همکلاسی بلوچ من با لباس بلوچی بیاید سر کلاس، من در گوش کناری ام می گویم این افغانیه کیه؟

ولش کن این حرف ها را به قول مولا

 شقشقه هدرت